![]() |
![]() |
|
| کجابرم که عشق تونپیچه توی لحظه هام قصموازکجا بگم که پانگیری تو صدام |
|
به ساعتت نگاه كن فقط چند دقيقه به وداع مانده است چند دقيقه ديگر به ابديت ميرسيم چند فصل از زندگي را خوانده اي؟فرصتي نيست ممكن است مهرباني قضا شود.بيا از خودمان فاصله بگيريم و روحمان را زير باران بگذاريم من دستهايم را گم كرده ام وتو چشمات را در شبستان جا گذاشته اي من ميان بيشه هاي سكوت گم شده ام تو هر چه ميدوي به جاده ها نميرسي . ثانيه ها ميگذرند و محو ميشوند دلها ميگذرن و خاموش ميشوند .من تو ميگذريم و كلمه اي ميشويم كه فردا از يادها ميرود.به ساعتت نگاه كن عقربه ها در پي زمان ميدوند فقط چند لحظه به ديدار مانده است فر شتهايميايد ديوارها كنار ميروند پنجره ها پي در پي ميرويند تو اما سنگين شده اي انگار به زمين چسبيده اي به هر طرف رو ميكني بجز غبار به كف نمي اوري فرشته بال ميزند و نزديكتر ميايدچند قطره در چشمات ميريزد ناگهان دنيا زير و رو مي شود سنگها برايت اواز ميخوانند گلها دستهایت را پر از عشق ميكنند و بهار خرامان از خم كوچه برايت دست تكان مي دهد
کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت زمزمه کنم. نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم. بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند... مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو... بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند. شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي بسپارند. نمي دانم... شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را که نبايد بگويد... همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد... و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامدهء جدایي... تو بهتر مي داني منظورم از جدای چيست. بارها من و تو از جدایي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و سکوت... اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم... خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم. مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني بود... آسمان دل من، به هواي دل شکسته ی شقايق مي گريست .. و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونه ی تو... مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم. اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد به اينکه... مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا... شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند... من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم! وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين وسط قسمت چه سهمي دارد؟! زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدایي نوشته شده است، ديگر تقدير چه گناهي دارد. شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عشق فرار کرد... مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن. جدایي را از ياد ببر ... اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود. اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را... تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است... تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با من نماني پس چرا آمدي... چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل م را در کوله بارت گذاردي و با خود بردي؟... بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان شدم. آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم. لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد... ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که دلش را به تو بخشيده است... مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست. مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان... مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري... باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟... مي دانم باور مي کني... بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد... سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمانآتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من به مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر ماندم همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت،عشقم مرد،یارم رفت...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:33 توسط M@RY@M |
|
|
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم ! نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم ! توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بي تو بي باور شده ام ! من ! زندگيم را تمام كردم حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست ! ببين ! نقاشي عشق مي كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! ببين ! دستانم را ببين چشمان ترم را ببين ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند ! به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه مي كنم مبادا يادم رود كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم ! آري ... عاشق خيال نكن ديوانه شدم ... اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم ! نازنينم ! ما محكوميم... محكوم به زندگي ! و شايد محكوم به مرگ!!! سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم رفته اي اينک اما باز برمي گردي؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد... ![]() دوباره مرا غافل گير کردي درست مثل گذشته ها مثل آن روزها قبل از رفتنت هيچ تغيير نکرده اي و در چشمان من هنوز هم همان مرد استوار و با ابهت گذشته اي ولي چرا قدمهايت لرزان است؟ چرا اينگونه به من زل زده اي؟خواهش ميکنم پنجره اتاق رو ببند دوباره دارم ميلرزم .... نميدونم اينبار هم به خاطر نگاههاي نافذ توست يا به خاطر باد پاييزيه؟ ميدوني چرا هميشه وقتي از تو مينويسم برام روزا روزاي تابستونه؟چون تو يه روز تابستوني خاطراتتو تو دلم حک کردي ....ولي اون تابستون آخر ديوانه وار سرد بود و ما هر دو يخ زده بوديم و احساسهاي ما هم درست مثل ما منجمد شده بود و نفهميدي که من نياز دارم ببينمت... نياز دارم باهات حرف بزنم و وقتي اشک از چشمام پايين اومد با دستاي گرمت پاکشون کني گفتي گرد و غبار پنجره اتاقت رو پاک نکردي و منتظر بودي تا من پاکشون کنم ولي چه حيف که اينو بهم نگفتي هرگز به من نگفتي که مياي ولي به هر حال من چشمام رو ثابت روي موجهاي پريشون و شناور روي سراب اون جاده کاشتم و پلک نزدم ولي کاش ميدونستي که از روزي که از اون جاده عبور خسته اي کردي و رفتي درختهايش هم ميگريند و تو را صدا ميزنند فکر نميکردم به اين زودي بيايي و من نباشم......نميدانستم اگر لحظه اي بيشتر به اين لبخند ادامه دهم و دستان زندگي را رها نکنم تو را خواهم ديد چرا اينقدر بي رحمي کردي و در پاسخ اشکهاي من رو برگرداندي و به من ثابت کردي که من يک ديوانه ای اسير شده بيش نيستم اين همه مدت قدم بر جاي قدمهايت گذاشته ام و مرثيه اي از درد برايت نجوا کردم چطور با بيوفا يي هايت جنگيدي و برگشتي؟ ميدونم تقصير تو نبوده و اين سرنوشت من بوده ولي کاش تو هم ميدونستي تو اين مدت همه چيز رو از دست دادم شور زندگي و خنده هاي واقعيم رو!وتنها عکس غم زده اي از چشمان تو بر پلکهاي سوخته پروانه ها نقاشي کردم و به رسم وفا داري روي آينه اتاقم چسباندم ..... آينه اي که هر ثانيه نبودنت را با من اشک ريخته و با من منتظر مانده ديگر تمام شد ..باور ميکني اينقدر راحت عاشق کشي کرده باشي؟ باورت ميشود که اينقدر راحت من بروم و آينه قديمي ترک بردارد؟ حرفهايم قد يک دنياست و من تنها دو دست دارم براي نگاشتنشان و تو هم تنها دو چشم و دو گوش براي خواندن و درک کردنشان داري و من ديگر سکوتت را به هم نميزنم ولي من همون بارونيم که زير باروناي سخت تو چله تابستون خشکيدم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:53 توسط M@RY@M |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
تنها با تو... آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
تک ستاره ای در کهورستان |
|
RSS
|